تك ملودي عاشقانه زندگيم

گردنبند مروارید

1391/1/28 23:52
525 بازدید
اشتراک گذاری

ويكتوريا دختر زيبا و باهوش پنج ساله اي بود.

يك روز كه همراه مادرش براي خريد به فروشگاه رفته بود، چشمش به يك گردن بند مرواريد بدلي افتاد كه قيمتش ??/? دلار بود، دلش بسيار آن گردن بند را ميخواست. پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش كرد كه آن گردن بند را برايش بخرد.
مادرش گفت:
خوب! اين گردن بند قشنگيه، اما قيمتش زياده، خوب چه كار مي توانيم بكنيم!
من اين گردن بند را برات مي خرم اما شرط داره، وقتي به خانه رسيديم، يك ليست مرتب از كارها كه مي تواني انجام شان بدهي رو بهت مي دم و با انجام آن كارها مي
تواني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت چند دلار تحفه مي ده و اين مي تونه كمكت كنه.

ويكتوريا قبول كرد …

او هر روز با جديت كارهايي كه برايش محول شده بود را انجام مي داد و مطمئن بود كه مادربزرگش هم براي تولدش مقداري پول هديه مي دهد.

بزودي ويكتوريا همه كارها را انجام داد و توانست بهاي گردن بندش را بپردازد.

واي كه چقدر آن گردن بند را دوست داشت.
همه جا آن را به گردنش مي انداخت؛ كودكستان، بستر خواب، وقـتي با مادرش براي كاري بيرون مي رفت، تنها جايي كه آن را از گردنش باز مي ‌كرد حمام بود، چون
مادرش گفته بود ممكن است رنگش خراب شود!

پدر ويكتوريا خيلي دخترش را دوست داشت.

هر شب كه ويكتوريا به بستر خواب مي رفت، پدرش كنار بسترش روي صندلي مخصوصش مينشست و داستان دلخواه ويكتوريا را برايش مي خواند.

يك شب بعد از اينكه داستان تمام شد، پدر ويكتوريا گفت:
ويكتوريا ! تو من رو دوست داري؟

- اوه، البته پدر! خودت مي دوني كه عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده !!!

- نه پدر، اون رو نه! اما مي توانم عروسك مورد علاقه ام رو كه سال پيش براي تولدم به من هديه دادي رو به خودت بدم، اون عروسك قشنگيه، مي‌تواني در مهماني هات دعوتش كني، قبوله؟

- نه عزيزم، باشه، مشكلي نيست …

پدرش روي او را بوسيد و نوازش كرد و گفت: "شب بخير عزيزم"

هفته بعد پدرش مجددا بعد از خواندن داستان، از ويكتوريا پرسيد:
ويكتوريا ! تو من رو دوست داري؟

- اوه، البته پدر! خودت مي دوني كه عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده !!!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي توانم اسب كوچك و قشنگم رو بهت بدم، او موهايش خيلي نرم و لطيفه، مي تواني در باغ با او قدم بزني، قبوله؟

- نه عزيزم، باشه، مشكلي نيست …

و دوباره روي او را بوسيد و گفت:
"خدا حفظت كنه دختر زيباي من، خوابهاي خوب ببيني"

چند روز بعد، وقتي پدر ويكتوريا آمد تا برايش داستان بخواند، ديد كه ويكتوريا روي تخت نشسته و لب هايش مي لرزد.

ويكتوريا گفت : "پدر، بيا اينجا" ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتي مشتش را باز كرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت.

پدر با يك دستش آن گردن بند بدلي را گرفته بود و با دست ديگرش، از جيبش يك قوطي چرمي طلايي رنگ بسيار زيبا را بيرون آورد. داخل قوطي، يك گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود!!! پدرش در تمام اين مدت آن را نگهداشته بود. او منتظر بود تا هر وقت ويكتوريا از آن گردن بند بدلي صرف نظر كرد، آن وقت اين گردن بند اصل و زيبا را برايش هديه بدهد.



اين مسأله دقيقاً همان كاري است كه خداوند در مورد ما انجام ميدهد! او منتظر مي ماند تا ما از چيزهاي بي ارزشي كه در زندگي به آن ها چسبيديم دست بكشيم، تا
آنوقت گنج واقعي اش را به ما هديه بدهد. اين داستان سبب مي شود تا درباره چيزهايي كه به آن دل بستيم بيشتر فكر كنيم … سبب مي شود، ياد چيزهايي بيفتيم كه
به ظاهر از دست داده بوديم اما خداي بزرگ، به جاي آن ها، چيزهاي بهتر و گرانبهاتري را به ما ارزاني داشته ...

زندگي را قدر بدانيم، در هر لحظه شكرگزار او باشيم ولي خودمان را به سكون و يكنواختي هم عادت ندهيم. چراكه زندگي جاريست و همانگونه كه خداوند شايسته ترين
نعمت ها را براي بندگانش قرار داده همواره فرصت ها و افق هاي بهتري در انتظار ماست كه در سايه ي تلاش، بردباري و ايمان به آينده تحقق خواهد يافت.چشمک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (19)

سیا کیا
9 فروردین 91 13:44
سلام عزیزم وارد وبت که شدم و بیوگرافیتو خوندم تکون خوردمممممم خیلی ناراحتت شدممم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ ایشالا که یه بچه ی دیگه بتونه کمی از الامت کم کنه و ... خیلی متاسف شدم.خدا بهت صبر بده.مرسی که واسم کامنت گذاشتی.خوشحال میشم بازم بیای
مامان خورشید
11 فروردین 91 20:17
سلام عزیزم قربونت برم از نظرای خوشگلت ممنونم خیلی ناراحت شدم ایشالله امیر عباس نازنین دوباره میاد پیشت عزیزم خدا بزرگه منم لینکت می کنم بوووووسسس منتظریم مرد کوچک تا دوباره بیای تو آغوش مامانی فاطیمای خوشگل و مهربون
سیا کیا
12 فروردین 91 0:41
سلام عزیزم مرسی از کامنتات ویانا کلی تشکر میکنه ازت بابت بوسه هاتتتتتتتتتت گلم عکساشو گذاشتم من بلد نیستم لینک کنممممممممممممم
مامان اميررضا كوچولو
14 فروردین 91 11:13
سلام عزيزم نميدوني چقدر گريه كردم وبتو خوندم اخه بچه ي خواهر منم بعد به دنيا اومدن تنهامون گذاشت و الان هفت ساله كه منتظريم خدا دوباره يه هديه بهش بده گلم نميدونم چرا اميرعباست رفت ولي ميدونم چي ميكشي چون اشكاي خواهرمو ديدم وضجه هاشو شنيدم ولي اونم راضي شد به رضاي خدا قربون دل شكستتون عزيزم الهي كه خدا دوباره يه هديه آسموني برات بفرسته به كلبه ي جوجه ي منم بيا منتظرتيم منم بعد چند سال اين هديه رو از خدا گرفتم


ممنونم عزيزم از دعات منم براي خواهرت دعا ميكنم الهي كه هر چه زودتر صاحب يه فرشته ي آسموني بشه (آمين)
مامان اميررضا كوچولو خاله سميرا
14 فروردین 91 11:21
دوباره سلام ........عزيزم اين وبلاگو من برا خواهرم درست كردم اينجا هم بيا
فرزند ما
14 فروردین 91 19:44
سلام.ممنون که بهم سر زدی منم بااجازه لینکت کردم
مامان اميررضا كوچولو
14 فروردین 91 22:10
سلام عزيزم قدم رو چشمام گذاشتي و بهمون سر زدي با اجازه و با افتخار لينكتون ميكنم
نسترن
15 فروردین 91 10:10
سلام عزیزم خوبی خوشحالم که حالت بهتر شده
نرگسی
15 فروردین 91 13:15
قربونت برم عزیزم ... شرمنده اگه میشد تقدیم میکردم ..
نرگسی
15 فروردین 91 13:21
چه داستان جالبی بودااا .. واقعا همین طوره .. مرسی
نسترن
15 فروردین 91 21:11
کجایی دوست جونی نیستی زودی بیا بگو چیکارا میکنی دوستت دارم بووووووووووووووس
سیاکیا
17 فروردین 91 17:27
سلام عزیزم خوبی؟
ممنونم که به وب دخمل منم سر میزنی این بوس از طرف ویانای منه بوسسسس

چشمات خوشگله گلم
خدارو شکر زردی دخملکم داره بهتر میشه

خوشحال میشم بازم به وب ویانا جون سر بزنی


با افتخار سر ميزنم مامان وياناي عزيزم
يك دوست
18 فروردین 91 13:16
گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند بهترین و زیباترین هدیه اش را به شما داد با آرزوی فرادهایی روشن تبریک صمیمانه مرا پذیرا باشید
نرگسی
22 فروردین 91 15:59
چقدررررررررررررررر چهره ی شما برام آشناست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


واقعا ؟
بابای ارشیا خان
23 فروردین 91 15:41
سلام خواهر گل من
من بابای ارشیا هستم . وبتو دیدم دردت رو هم درک می کنم . ولی عزیز برادر بدون که حضرت رسول (ص) فرموده : نوزادی که به آسمان پرواز میکند دربانیست از دربانهای بهشت تا راه بر پدر و مادرش بگشاید و معصومیست که شفیع پدر و مادرست . پس بجای آه و ناله دوسفارش دارم برای خواهر گلم
1- سریعاً یکی دیگه بیار و تنهایی هاتون رو باهاش پر کنید 2- بدونکه عمر اون نی نی شما همین بوده و مشیت الهی براین بود تا آلوده نشده به رنج و رنگ دنیا بازگردد به ملکوتی که از آن آمده
پس بجای آه و ناله ازش بخواه برات پشی خدا خوبی بخواد . برات بگه به اون بزرگ . حاجت و دردمندی را .مطمئن باش من و تو هم اگر همون اوان به آسمان می رفتیم حالا پشیمونی نمیگشیدیم. بدون که خدا اون نی نی رو دوست داشته و دنیا را لایق ندونسته بود که اونهم مثل من و شما اسیر دنیایی کنه پس بخند و شادمانه باش و بدون فاطیما کسیه که پیش خدا لایق این بوده که یک پرنده بهشتی رو تو شکمش بزاره و بعد ازش بگیره . این لیاقت رو به همه نمیدن .



ممنونم از نظر قشنگتون حرفاتون خيلي تكونم داد.
elena
23 فروردین 91 22:52
سلام داستانه خیلی جالب و قشنگ بود و خیلی ممنونم که به وبم اومدین و نظر دادین خیلی خوشحال شدم خواستم تو کادر جدیدی که تازه مطلب نوشتین نظر بدم اما هر کاری کردم نشد

خیلی سخته بازم میگم امیدتونو از دست ندین و صبور باشین منم همیشه براتون دعا میکنم تا دوباره بچه دار بشین و همیشه موفق باشین




tanha tarin
23 فروردین 91 22:53
زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد
مامان خورشید
25 فروردین 91 1:23
فاطیما جونم سلام عزیزم توی پست بالاییت نمیشه نظر داد
الهی هر چی از خدا می خوای بهت بده یه فرشته نازو معصوم بووووووسسسسس


آبجی فاطمه جون
29 خرداد 91 0:36
سلام خانومی با دیدن وب تون اشکم دراومد میتونم درکت کنم آخه یه سالی هست که از عزیز ترین کسم خواهرم دورم و فقط با چت میتونم ببینمش و حسرت بغل کردنش و موهاش و شونه کردن و پارک بردن و هزار تا کار دیگه که تو اون 20 ماهی که با هم بودیم انجام میدادم به دلم مونده برام دعا کن تا بتونم این مدت باقی مونده تا برگشتنش رو تحمل کنم ایشاالله که خدا بهت یه فرشته ی دیگه میده